تبليغاتX
تقدیر عشق
تقدیر عشق

ܓܨ ܓܨ ܓܨ ܓܨ ܓܨ ܓܨ ܓܨ مسافر تنها ܓܨ ܓܨ ܓܨ ܓܨ ܓܨ ܓܨ

به چه می خندی تو ؟

به مفهوم غم انگیز جدایی ؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟

به چه می خندی تو ؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد

یا به افسونگری چشمانت

که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟

به چه می خندی تو ؟

به دل ساده ی من می خندی

که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است " بخند ..

.

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:43 توسط Mohammad H| |

من ...

من از تو چی دارم ؟

عشق ما گرم بود به گرمی تابستان

اما الان چی ؟

تو رفتی و صدای تیک تاک عقربه های ساعت من رو یاد تو انداخت

یاد تپش قلبت .

تازه فهمیدم از این حرفها گذشته و من دیگه گرمایی حس نمی کنم .

تو رگهای قلبم خون سرد جریان داره

الان که اواسط شهریور هست و هوا سرد سرد

می بینی تابستونم مثل من از دوری زمستون غمگینه .

راستی گلی که بهم دادی شاخه اش سرده ولی هنوز مثل بهار تازه ی تازه

هســـــــــــــــــــــــــت .

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 0:0 توسط Mohammad H| |

تو بی نهایت شب وقتی نگاهت می خندید

چشمهای خیره ی من اندوهت را نمی دید

چـــــــــــرا غریبه بودم با غربت نگاهت

تصویرم رو ندیدم تو چشم بی گناهت

کاش برای قلبت یه آسمون می ساختم

روح بزرگ تو رو چرا نمی شناختم

آیینه گریه می کرد وفتی تو رو شکستم

ســــــــــــــــــــــــــتاره پشت در بود

وقتی درها رو بستـــــــــــــــم

...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 18:0 توسط Mohammad H| |



:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 0:0 توسط Mohammad H|


مي دونستي من غريبم ، به خدا بي تو مي ميرم

لحظه هاي بي كسيم رو ، پاي حرفاي تو مي شينم

مي دونستي قلب تنهام ، ديگــــــه آرزو نـــداره

توي چشمون غريبـــم ، تا سحــر بارون مي باره

مي دونستي وقتي نيستي . دل مــن چقدر غريبــه

لحظه ي جدايي از تو ، به خــدا دلـــم مي گيــره

مي دونستــي دله تنگـم ، واسه تو ترانـه گفتــه

تمـوم هوش خودش رو ، واسه خاطــر تــو باختــه

مي دونستي تنگ غـــروبا ، تو دلم ماتم مي شينـه

يــاد چشمـــون قشنـگت ، شبامــو ازم مي گيــره

مي دونستي عاشقونه ، با دلت زنـدگي كــردم

حتي وقتـي كه نبـودي ، به يادت گريـه مي كـردم

مي دونستي تك و تنهام ، وقتي كه پيشم نباشــي

تو قسم خوردي دوباره ، ديگه غافل از دلم نباشـي

مي دونستـي دل عاشـق ، توي دنياي تو اسيــره

بــه خــدا از غـم عشـقت ، دل من داره مي ميــره

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 22:0 توسط Mohammad H| |

خيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــي سخته اون کســـــــي که گفت واســــــــه چشـــــــــات ميميره

                                          بره و ديگه سراغي از تو و نگاهــــــــــــــــــــــــــــــت نگيره


خيلــــــــــــــــــــــــــــــــــي سخته توي پايــــــــــــــــــــــــــــــيز با غريبي آشنا شي

                                        اما وقتي که بــــــــــهار شد يه جوري ازش جدا شي


خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــی سخته که دلــــــــــــــــــــي رو با نگات دزديده باشي

                                      وسط راه اما از عشــــــق يه کمي ترسيده باشي


خيلــــــــــــــــــــــــــــــــــي سخته بري يک شب واسه چيدن ســـــــــــــــــــــــــــــتاره
                                             ولي تا رســــــــــــــيدي اونجا ببيني روز شد دوباره



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 0:0 توسط Mohammad H|

تا که بودیم نبودیـــــــــــــــــــــم كسي

كشت مــــــــــــــارا غـــــــــــــــــم بي هم نفسي

 

تا كه رفتيم همه يـــــــــــــــــــــــــــــــــار شدند

خفته ايم و هــــــــــــــــــــــــــــــــــمه بيدار شدند

 

قدر ايينه بدانـــــــــــــــــــــــــنيم چو هست

نه در آن وقت كه اقبـــــــــــــــــــــال شكست !

نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 0:0 توسط Mohammad H|

میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه

دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

میرم تا بارون منو یاد تو نندازه

میرم یک جای تازه

می رم با چشمهای خیس وقلبی گناه

می رم حتی نمی اندازی به من یک نگاه 

...................


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 0:0 توسط Mohammad H|

نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 0:0 توسط Mohammad H|

امروز
وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هست ات را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها...
هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی...
ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
تو باور لحظه های من شده ای ...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟
اما من رفتنی هستم ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 0:0 توسط Mohammad H| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 قالب میهن بلاگ قالب وبلاگ فروشگاه اينترنتي ايران آرنا